23.1.06

گفتگو

  • شما گفتید: " آفرینش ممکن نیست!"، سوال من این است که با این فرض ما از کجا، چگونه و کی به وجود آمده ایم، آیا ما خود به خود پدیدار و در اینجا هستیم یا این که آفریدگار و علتی باعث به وجود آمدن ما شده است؟


  • قبل از هر چیزبگذارید من قسمت اول سوال شما را که نقل قول از من بود را اینگونه تصحیح یا کامل کنم که : " آفرینش در معنی پیدایش هستی و به وجود آوردن ِ وجود از نیستی غیر ممکن است". یعنی اگر خوب به معنای آفرینش فکر کنیم می بینیم که آفرینش یعنی پدید آوردن وجود و هستی از نیستی. چه در غیر این صورت یعنی پدید آوردن هستی از هستی که دیگر تغییر وتبدیل است و آفرینش نیست، یعنی تغییر مواد و انرژی به یکدیگر را ما همه روزه ودر هر جا می بینیم و در واقعیت هم تنها رخداد نیز همین تبدیل و تغییر است. اما در مورد کجا، چگونه و کی ِ سوال شما اجازه دهید ابتدا بپرسم که شما چگونه متوجه شدید که به وجود آمده اید؟ و آیا هیچ مثال و موردی ( حتی یکی) از آفرینش در آن معنی که شرحش رفت دارید؟ در حقیقت اثبات ادعا بر عهده مدعیست و وقتی که سخن از به وجود آمدن می شود در پی آن نیز توضیح چگونگی، زمان و مکان این بوجود آمدن بر شانه گوینده است وگرنه همان گونه که گفتید از دیدگاه من " آفرینش ممکن نیست ".

  • اما سوال من همچنان پا بر جاست، یعنی آفرینش ممکن نیست ولی ما همچنان اینجا هستیم!؟ این از نظر شما چگونه توجیه پذیر است؟ آیا من وجود ندارم و یا اگر هستم از کجا آمده ام؟ یعنی آیا وجود خود دلیلی بر آفرینش یا همان یک مثال از آفرینش که شما به دنبال آن هستید نیست؟

  • خیر، هستی دلیلی بر آفرینش نیست. واگر چنین ادعائی هست باید با اثبات یا دست کم بعنوان فرضیه با دلایل عقلانی و منطقی و توضیح موجهی ارائه شود و از طرفی بر طبق نظریه نسبیت، هستی ( ماده و انرژی) امکان به وجود آمدن و نیز نابود گشتن را ندارند وتنها میتوانند از حالتی به حالت دیگر تبدیل شوند. اما در مورد اینکه گفتید اگر آفرینش ممکن نیست پس ما چگونه به وجود آمده ایم و اینجا هستیم و یا اینکه از کجا آمده ایم؟ باید بگویم که اصل مطلب و کل قضیه آنست که ما هیچگاه به وجود نیامده ایم بلکه همواره و مستمر وجود داشته ایم و بعبارتی من نمی دانم چرا ما باید تلاش کنیم تا وجود خود را از طریق به وجود آمدن اثبات کنیم؟ ما اینجا هستیم و وجود داریم و همین درک شخصی بهترین و مستند ترین دلیل بر هستی ماست و همچنانکه پیش از این نیز گفته شد باور وجود و هستی کاملاً قراردادی و اختیاریست اما این باور دلیل بر وجود است و نه برهانی بر به وجود آمدن. و نه تنها آفرینش در جهان واقع بی معناست بلکه زوال و نابودی نیز در معنای تبدیل و تغییر هستی به نیستی ناممکن وبی معنا میباشد. در حقیقت آفرینش و تفکر آفرینش بزرگترین و مبنائی ترین نکته انحرافی و خطا در طی چندین قرن اخیر عمر بشری میباشد که من علت آن را عدم امکان درک صحیح بشر از جهان های سه گانه هستی در کل مجموعه گیتی گمان میبرم.
  • «این گفتگو ادامه دارد»

      25.8.05

      تصور کن !

      و دنیا یکی شود

      Imagine there's no heaven

      تصور کن بهشتی نیست
      It's easy if you try

      ساده است اگر سعی کنی
      No hell below us

      زیر پامان جهنم نیست
      Above us only sky

      و در بالا تنها آسمان است
      Imagine all the people

      تصور کن همه مردم
      Living for today

      برای امروز زنده اند
      Imagine there's no countries

      تصور کن هیچ کشوری نیست
      It isn't hard to do

      سخت نیست اگر بخواهی
      Nothing to kill or die for

      هیچ چیز برای مردن یا کشتن
      And no religion too

      هیچ دینی هم
      Imagine all the people

      تصور کن همه مردم
      Living life in peace

      در صلح زندگی کنند
      You may say I'm a dreamer

      ممکن ست بگویی خیال بافم
      But I'm not the only one

      اما تنها نیستم
      I hope someday you'll join us

      امیدوارم روزی با ما شوی
      And the world will be as one

      و دنیا یکی شود

      اما تنها نیستم
      John Lennon
      جان لنون

      برای شنیدن ترانه " تصور" اینجا را کلیک کنید

      1.4.05

      تا بدآنجا رسید دانش من (۱)

      در مطلب" حقیقت، منطق و آفرینش " آمد که آفرینش و نابودی در جهان واقع بی معنی است و آنچه که رخ می دهد تنها تغییر و تبدیل است، و گفته شد که آلبرت آینشتاین این مطلب را در نظریه خود که به تئوری نسبیت معروف است اثبات نمود.

      در واقع تا کنون نیز هیچ مدرک و مثال واقعی از آفرینش و خلقت و یا نابودی و فنا درمعنای مطلق پدید آمدن از نیستی به هستی ( آفرینش ) و یا بلعکس از هستی به نیستی ( فنا) به صورت مستند و مستدل در هیچ کجا ارائه نشده است و آنچه نیز بعنوان مثال و نمونه ادعا گردیده تنها مواردی از تغییر و تبدیل بوده و یا تخیل و تصوراتی میباشند که تنها در جهان مجازی ممکن است.

      E=

      اما اگر واقعاً و منطقاً و یا جبراً امکان آفرینش مردود است، پس ریشه عقلانی و فلسفه این فکر و عقیده در کجاست؟ وچه دلیلی باعث میگردید که بشر به این اندیشه برسد که میتوان از نبود و نیستی و تهی، ماده یا انرژی و مادییت پدید آورد؟

      واقعیت آنست که بشر در تمام طول عمر خویش هیچگاه چون امروز بدین مرتبه از دانش و فهم علمی دست نیازیده بود. او همواره می دید که خورشید از شرق طلوع و با پرتو و اشعه گرم خویش به طبیعت زندگی می بخشد.

      این کوره آتشین هرروز چونان منبعی جاودان در دل آسمان می سوخت و با سوزش بی پایان خود باعث چرخش گردونه حیات و ادامه زندگی میگردید، او می دید که گیاهان و جانوران متولد شده و رشد می کنند، نهال ها می بالند و به درختانی تنومند تبدیل می شوند و او برای این همه بدنبال پاسخی بود...

      این طبیعت و جبر بشریست که همواره بدنبال طرف دیگر معادله باشد، این منطقی نبود که خورشید همواره و بی امان بدرخشد، گیاهان و جانداران ببالند و طبیعت در هر سال خود را زنده و غنی نماید اما این همه را هیچ دلیل، پاسخ و علتی نباشد.

      او نمی توانست قبول کند که نداند. نفهمد که جهانی که در آن می زید و سرشار از ماده وانرژیست و او درین ماده و انرژی غرق است، از کجا آمده است و از چه جدا گردیده؟ درختان چگونه بزرگ میشوند و بعد از آنکه سوختند به کجا می روند و چه می شوند؟ آیا آنها آفریده میشوند و یا نابود میگردنند؟ خود او چطور؟ اینجا چه میکند و اینها که میکند برای چیست؟ خورشید چه؟ بعد از این هستی و در ورای آنچه که می تواند لمس کند و بفهمد چه قرار دارد وبعد از این همه چیست؟ و هزاران چیست وچرای دیگر.


      از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟              به کجا می روم آخر؟ ننمائی وطنم

      اما هر چه که بود آدمی بی پاسخ بودن را نمی توانست. برای او سخت آزار دهنده و دردناک بود که گیج و سرگردان در بی اطلاعی و بی پاسخی و نداشتن راهی برای دست یابی به طرف دیگر معادله بماند. او باید پاسخی میداشت ولو افسانه، خیالی و یا مجازی.

      جنگ هفتاد و دو ملت همه را عـذر بنه              چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

      در حقیقت تنها معدودی از فرهیختگان و اهل خرد و دانش بودند که نه فقط صرف یافتن پاسخ وتوجیه مسائل بلکه به جهت کشف حقیقی حقایق و بر اساس اخلاق دانشمداری و قوائد خردمندی یعنی ترجیح قبول واقعیت تلخ ندانستن بر فریب شیرین پاسخ ناصحیح بر آمدند، آنچنانکه که ابوعلی سینا می گوید:

      تا بدآنجا رسـید دانش من              که همی بدانم که نا دانم


      ادامه دارد ...

      26.2.05

      پرسش و پاسخ

      در یادداشت انسان موجود محاسب تفکر را اینگونه تعریف کرده اید:

      " جستجو در داشته های مغزی "
      پس:
      • نخستین انسان هائی که تفکر کردند چه؟ آیا آنها داشته های مغزی داشتند؟
      • داشته های مغزی از کجا آمده اند؟ اگر آنها بر پایه تفکرند، پس نخستین انسانها که هیچ داشته ذهنی نداشتند چگونه تفکر کردند؟
      مطلب بالا را آقای کیارش آزادمنش نوشته اند، با سپاس از ایشان - پاسخ من اینگونه است:

      کیارش عزیز،
      انسانهای نخستین نیز دارای داشته های ذهنی بودند، آنها می دیدند، می شنیدند، طعم و رایحه را حس می نمودند و قدرت لمس محیط اطراف خود را داشتند، آنها فکر نیز میکردند، مسئله آنست که آنها هنوز بدان حد از تکامل ارتباطی (مثلاً سخن گفتن ) نرسیده بودند که همچون انسان امروزی بتوانند با به اشتراک گذاری داشته های ذهنی توانائی خود را افزایش دهند، برای نمونه نمی توانستند همدیگر را بموقع از وقوع خطر آگاه سازند.

      همچنین بسیاری از حیوانات قادر به تفکر هستند بطور مثال شامپانزه ها یا دلفین ها قادر به طراحی برنامه های ابتدائی نیز میباشند و این مطلب تا مدتها رفتارشناسان و جانورشناسان را بر انگیخته و مشغول ساخته بود، اصولاً هر موجودی که دارای احساس باشد، دارای داشته های ذهنیست، هرچند که داشتن داشته های مغزی برای تفکر لازم اما کافی نیست، در واقع تفکر فرایندی است که در شرایط ویژه مغزی حاصل میگردد.

      اما در مورد اینکه داشته های مغزی از کجا آمده اند؟ باید بگویم این امر به بیان ساده همچون تصویربرداری با دوربین میباشد که اطلاعات ( Data ) به وجود آمده بر نوار تصویر برداری برابر با داشته های ذهنی مغز انسان است، من این مطلب را در نوشتار جهان واقع بطور مفصل تر شرح داده ام اما برای ملموس تر گشتن قضیه مثالی را در اینجا خواهم آورد.

      انسان رکورد دار حجم مغزی در بین تمام موجودات زنده شناخته شده میباشد، بد نیست بدانیم که حجم مغزی بزرگترین موجودات زمین یعنی دایناسورها تنها به اندازه یک گردو بوده است.

      فرض کنیم شخص نابینای مادرزادی بتواند بینائی خود را بطور مثال در سنین جوانی باز یابد در این حالت او دراولین نگاه قادر به شناسائی خواهر جوان یا پدر پیر خود نخواهد بود تا آنگاه که آنان با او سخن گویند در واقع او خانواده خود را از طریق تشخیص تفاوت فرکانس های صوتیشان خواهد شناخت، یا مثلاً تفاوت بین انار و سیب را نه با نگریستن که با لمس کردن آنها خواهد فهمید، اتومبیل های در حرکت برای او بسیار خطرناک میگردند زیرا او هنوز هیچ شناختی از ابعاد یا پرسپکتیو یا ( فاصله دیداری ) ندارد، در حقیقت او اکنون قادر به فهم معنای جهان تصویری نیست، در حال حاضر چشم او اطلاعات دیداری را در اختیار مغز وی قرار داده و در آنجا از طریق دیگر احساسات و تجربیات قبلی خویش جهان تصویری را برای خود ترجمه میکند اما در این راه هنوز قادر به قضاوت در مورد آنچه که می بیند نخواهد بود، بلکه به تدریج وبا آموختن و فهم معنای تصویری اجسام و اسامی، و درک کلمات بصری مثلاً زشتی یا زیبائی برخواهد آمد.

      این همان روندی است که همگی ما موجودات زنده از دوره جنینی تا پایان زندگی خواسته و ناخواسته آنرا انجام میدهیم، یعنی اطلاعات را از محیط پیرامون خود دریافت می نمائیم، و بدینوسیله جهان اطراف خود را می شناسیم و در آن زندگی میکنیم.

      در این میان آنچه که انسان را از دیگر موجودات متمایز می کند، آنست که ما بواسطه حجم مغزی خود و ساختار متفاوت آن، اطلاعات رسیده از دنیای خارج را علاوه بر احساس کردن مانند دیدن یا شنیدن، تبدیل به قالب دیگری که دراین جا آنرا داشته یا اندوخته ذهنی مینامیم می نماید، این تبدیل قالب گردیدن اطلاعات باعث میگردد که مغز ما توانائی ذخیره سازی آنها را در قسمتی بنام حافظه داشته باشد.

      مغز ما با این توانائی ذخیره سازی، امکان بازگشت به اطلاعات گذشته و جستجو، مرور و مقایسه آنها و در نتیجه استخراج مطالبی جدیدتر که به آن افکار میگوئیم دست یابد.

      افکار جدید ما، ماحصل منطقی است که برای بدست آوردن آن بکار می بریم، واضح است که با تغییر منطق، افکار متفاوتی بدست خواهد آمد، و افکار متفاوت موجب رفتار متفاوت در میان موجودات میگردد.

      7.12.04

      فضا

      هر وجود حقیقی در بستر و یا محیطی موجود میگردد که آنرا فضا مینامیم ، به بیان دیگر فضا بستر و محیط آفرینش جهان حقیقی است.

      فضا اولین قرارداد ، پیش فرض و شالوده جهان حقیقی میباشد، و در این راه هر چه که " در جهان حقیقی " پدیدار و یا ساخته میگردد را شامل میشود.

      باید گفت که ماهییت فضا خود نیز حقیقی است ( در ذهن ساخته میگردد ) .

      درفضا عناصر اساسی حقیقی، مانند ماهییت ویا محدوده تعریف و مشخص میگردند.

      با پدید آمدن فضا مولفه های جدیدی همچون اندازه ، فاصله ، بُعد ، نهایت ، حرکت ، زمان ، ابتدا ، و ... به وجود می آیند. که با توجه به ساختار و ماهییت هر فضا متغییر و یا متفاوت میباشند.

      قراردادِ فضا ، تعیین کننده محدوده جهان حقیقی است ، این محدوده هر چه که باشد مبنا فرض میگردد.

      نکته بسیار مهم اینست که جهان واقعی استعداد داشتن مولفه های حقیقی را ندارد از این رو فضا سوای ریشه واقعی آن ( بخش فیزیکی یا مادی آن مانند مقدار انرژی که برای به وجود آوردن آن بکار میبریم )، کاملاً حقیقی میباشد.

      با توجه به آنچه گفته شد ، بطور کلی میتوان ویژگی های زیر را برای فضا بر شمرد.


    • فضا واقعی نیست


    • فضا حقیقی است


    • فضا قرارداد است


    • فضا فرض است


    • فضا مبناست


    • فضا محدود است
    • 31.7.04

      حقیقت، منطق و آفرینش

      فهم، اندیشه، تفکر، تخیل، تعقل، تصور، معرفت، وهم، خرد، پندار، رای و بالاخره هر آنچه که در مغز پدید آید را حقیقت نامند.

      تا نیابم آنچه در مغز من است                  یک زمانی سر نخارم روز و شب

      تا که عشـقت مطربی آغاز کرد               گـاه چنگم گاه تارم روز و شب

      * * *
      * *
      *


      آنچه از جهان واقع به مغزمیرسد و در آنجا درک میگردد و مفهوم می یابد حقیقت است، به بیان دیگر ترجمان واقعیت را حقیقت گویند.

      این ترجمه در دستگاه مغز و با زبان منطق محقق میگردد.

      منطق ، قرارداد، قانون، دستور، فرمول و برنامه ایست که واقعیت را به حقیقت مبدل میسازد. پس میتوان گفت، واقعیت و منطق یعنی حقیقت یا:


      حقیقت = منطق + واقعیت


      پر واضح است که با تغییر هر کدام از طرفین معادله فوق طرف دیگر نیز تغییر خواهد نمود، بطور مثال با دگرگونی منطق، حقیقت نیز متفاوت خواهد بود، امّا مقدار قدر مطلق معادله همواره ثابت است، باین معنا که چیزی بر آن اضافه و یا از آن کاسته نمی گردد، و مفهوم آن اینست که آفرینش و یا نابودی در کار نیست و تنها تغییر ممکن است، آقای آلبرت آینشتاین نیز آنرا در فیزیک با این فرمول معروف اظهارنموده است:

      E = mc 2

      یک ســـوال : آیا آفرینش ممکن است؟

      پاسخ آنست که در جهان واقعیت آفرینش بی معناست ( نظریه نسبیت)، ولی در دنیای حقیقی آفرینش ممکن است، بدین معنا که:

      مغز که زاینده جهان حقیقی است، دارای قسمتی بنام حافظه میباشد که اندوختن اطلاعات وارده از جهان واقع را ممکن میسازد، این اندوخته ها میتواند به شکل های گوناگونی مانند اندوخته تصویری، اندوخته صوتی، اندوخته بویشی، اندوخته ... در حافظه ذخیره گردد، و مغز با بهره گیری و تغییر این اندوخته ها میتواند جهانی را بسازد که جهان مجازی نام دارد.

      جهان مجازی جهانی است حقیقی که وجود( خارجی) ندارد ، یعنی در جهان واقعی، وجود ندارد.
      عمل آفرینش مجازی را تخیل می نامند که میتواند خودآگاه یا ناخودآگاه باشد، قصه، خرافه، افسانه و... مثال خودآگاه و خواب گونه ای ناخودآگاه از این آفرینش است.

      15.6.04

      جهان واقع

      یکی از جهان هائی که درک آن از پیچیده ترین و در عین حال جالبترین تصورات بشری را رقم میزند، جهان واقعیت یا جهان بیرون است.

      درمقایسه با موجود زنده که میشاید آنرا وجودی بسته و محدود شمرد، جهان بیرونی، جهان خارج ویا جهان واقعیت است. جهانی که در مقایسه با طبیعت سازگار ونسبی موجود زنده آنچنان وحشی ومطلق است که نمونه ها اصیل آنرا در سیارات تفـدیده و سوزان و یا سرد و منجمد، حرارت و فشار بینهایت درون خورشید ها و خلاء بینهایت سال نوریِ میان ستارگان و سحابی ها و یا چگال بی نهایت سیاه چاله ها و ... دیگر اقالیم و عناصر بی نهایتی میتوان جستجو کرد، و خیال وفهم آن تنها از طریق منطق و اندیشه میسور است، جهانی که نمود آن فقط و فقط مادیّت میباشد ولا غیر.

      فهم این دنیا بدان سبب دشوار است که وجود ما عجین با حقیقت است، حقیقتی که از طریق تماس و لمس واقعیّت و فهم آن در مغزپدیدار میگردد.

      تماس و لمس واقعیت، از دو طریق منطقی و مستقیم انجام میشود، که حالت مستقیم آنرا حداقل با پنج راه عمده در انسان میشناسیم، و شامل بینائی که از لمس نور توسط پرده شبکیه چشم انجام میگردد، بویائی و چشائی که از طریق لمس شیمیائی ماده پدید میگردد واز این نظر شباهت اساسی بین این دو میباشد، چنانکه در میان شنوائی و لامسه نیز این شباهت، بخاطر لمس فیزیکی ماده وجود دارد.

      دستـگاههایی که آنانرا اندام و یا عضو مینامیم عمل محسوس کردن جهان واقعیت را بر عهده دارند. این بدان معناست که این اندام با تماس با جهان واقعیت و نمونه برداری از آن و تغییروتبدیل این نمونه ها به داده های خام و سپس انتقال این داده ها از راه عضوی بنام عصب به اندامی دیگر که آنرا با نام مغزمیشناسم ونهایتاً با ترجمه آن داده ها به اطلاعاتی که آنرا ادراک میگوئیم، وسیله شناخت ما را از جهان واقعی فراهم میسازند.

      بدین ترتیب لمس واقعیّات از طریق دستگاهها و اندام کامل ومشخص بدن انسان را حس وجمع آنرا حواسمیگویند، که آنان را با نام حواس پنجگانه می شناسیم. ضروریست مشخص گردد که این احساس در مغز ترجمه و فهمیده میگردد، اما آنچنان معلوم میگردد که گوئی دقیقاً در همان نقطه تماس وبرخورد وجود دارند، و این خود نیز یکی از دلایل پیچیدگی درک واقعیت میباشد.

      دیگر آنکه درک واقعیت دارای کیفیت جاری میباشد، یعنی داده های برآمده از اندام حسی بی وقفه ومستمر بسوی مغز روان است و مغز ما هر لحظه آنها را ترجمه و معنی میکند وبرای ما میخواند، و از این جهت شباهت فراوانی با پخش مستقیم یک برنامه تلویزیونی و یا رادیویی وجود دارد، که دقیقاً بدلیل شباهت اینگونه برنامه ها به برنامه های دستگاههای وجود زنده بدان در اصطلاح پخش زنده نیز گفته میشود.


      یک سـوا ل : آیا ممکن است که تماس خود را با جهان واقعـیت قطع کنیم؟

      پاسخ آنست که :

      • اگر منظور، قطع مطلق تماس مادی با واقعیت باشد، این به معنی مجاورت با نیستی است، اما باید گفت که نیستی در جهان واقعیت برابر و هم ارز خلاء مطلق است، و خلاء مطلق نیز تنها از راه تماس منطقی قابل درک است و لمس آن توسط موجود زنده اصولاً بی معناست، بنابراین وجود چنین امکانی منتفی ومردود است.


      • اما چنانچه منظور، قطع نسبی تماس مادی با واقعیت باشد، تجربه نشان داده است که تماس موجود زنده با خلاء نسبی موجب مرگ نسوج در قسمت مماس میگردد. به همین دلیل فضانوردان درفضا ( خلاء نسبی ) اجبار به پوشیدن لباس فضانوردی داشته و بعنوان مثال نمیتوانند با لباس آستین کوتاه مشغول به کار باشند !!!


      • امّا چنانچه مقصود، قطع تماس به صورت قطع جریان داده های خام باشد، این اتفاقیست که گاهاً و به دلایل متفاوت رخ میدهد و حاصل آن را میتوان مانند نابینائی، ناشنوائی و غیره دانست.

      • امّا این انقطاع میتواند در محل ترجمان داده های خام به ادراک رخ دهد، درین صورت حالاتی مانند مرگ، غش و یا بیهوشی پدید می آید.


      مطالبی که در بالا گفته شد، در واقع مقدمه و شرحی بود بر نحوه ادراک بشری از واقعیت در جهان متعارف، اما صورت کلی و تعریف جامع جهان واقع چیست ؟ تعریفی که شمولیت آن نه تنها بر جهان متعارف، بلکه جهان های بی نهایت را نیز در بر گیرد. در پاسخ میتوان چنین گفت :

      جهان واقع، جهانی است که وقوع دارد، بدون وجود حقیقت .

      در این جهان چیزی آفریده و نابود نمی گردد، و صورت قدر مطلق جهان هستی است.

      هیچ چیز در این جهان وجود حقیقی ندارد زیرا در این جهان حقیقت وجود ندارد (واقعیتِ بدونِ حقیقت )، امّا حقیقت بدونِ واقعیت نمی تواند به وجود آید، اما ممکن است : نیستی!، که صورتِ مطلق آن تنهااستثناء وجودِ هستی بی واقعیت میباشد.

      زمان، جهت، فاصله، ابتدا و انتها، عدد، و ... هرچه که حقیقی است، در این جهان بی معنی است.

      تنها و تنها ، مادیّت هر وجود مادی را واقعیت میگویند، صرف نظر از معنی و ماهییت و نام آن.

      در واقع، در ابتدا فقط میتوان این مادیّت را درک و تجسم کرد و بعد از درک جسمانی آن میتوان بر آن نام نهاد. به دیگر سخن جهان هستی را سوای از شخصیّت حقوقیاش جهان واقعیت می نامیم.

      این جهان بستر هستی میباشد، و جهان حقیقیریشه در جهان واقع دارد.

      بدیهی است، دیوان شعری نانوشته دیگر تنها دفتریست خالی! ولی با نگاشتن غزل و مثنوی و چارپاره تبدیل به دیوان اشعار حافظ ها، مولانا ها، و خیام ها میگردد.

      سخت افزار در رایانه را میتوان همگون و مانندی از جهان واقعیّت در عالم هستی دانست، آنچنانکه برنامه ها و دستگاه های نرم افزاری ( به مثابه وجود حقیقی) با قرار گیری در فضای سخت افزاری حقیقت مییابند و از جمع این دو با هم رایانه شکل می گیرد.

      باید توجه نمود که داشتن سخت افزار بدون( فاقد) نرم افزار ممکن است ، اما بدون سخت افزار داشتن نرم افزار بی معنی است.

      (CD) واما ریشه حقیقت در واقعیت در مثال بالا، اثر آهن ربائی (مغناطیس) و ماده تشکیل دهنده آن است که بر روی لوح فشرده رایانه ای قرار دارد و توسط رایانه بر روی آن نوشته میگردد.

      نکته دیگر آنکه اگر رایانه را خاموش کنیم، کسری از ثانیه و یا گذشت میلیاردها سال زمان برای روشن کردن دوباره آن هیچ تفاوتی را ایجاد نخواهد کرد.


      ای دوست بيا تا غم فردا نخوريم        وين يكدم عمر را غنيمت شمريم

      فردا كه ازين دير كهن در گذريم        با هفت هزار سالگان سر بسريم



      خیام در چارپاره بالا این واقعیت را در غالب برابری و هم سنی با هفت هزار سال گان به استعاره بیان می نماید.

      3.6.04

      هستی

      آفتاب آمد دلیل آفتاب
      آن چنان که :

      آفتاب آمد دلیل آفتاب

      باورِِ وجودِ هستی، کاملاً قرارداد ی است.

      در این قرارداد، هستی شامل " همه " و " هر " میباشد. یعنی همه چیز و هر چیز در آن به وجود می آید. در حقیقت هستی، دسـتگاه آفرینش میباشد و همه و هر چیز در آن بود می گردد.

      با چنان قرارداد و چنین تعریفی ماهیّت هستی، دارای دو جنسِ حقیقت و واقعیت میباشد. که زین پس آنها را در دو قالبِ جهانِ حقیقی و جهانِ واقعی خواهیم شناخت.

      22.5.04

      بودن یا نبودن، مسئله این است ...

      دکارت : من فکر میکنم ، پس هستم

      پرفسور هشترودی : من هستم ، پس فکر میکنم

      اما من فکر میکنم : من هستم و فکر میکنم ...!


      امّا براستی معنای هستی و نیستی ، بودن و نبودن ، وجود و عدم و ...چیست؟

      واقعیت آنست که ما در عالم وجود قرار داریم و در جهان هستی زندگانی میکنیم(در حقیقت درک این مطلب کاملاً اختیاری و قراردادیست و باور آن به عهده خود شماست، در غیر این صورت البته، کاملاً حق دارید که بخواهید فکر کنید که نیستید !!! هر چند در عالم اندیشه هر چیز ممکن است. ) - اما در صورت قبول هستی و وجود :

      نیستی چیست؟ و چگونه به وجود آن پی میبریم ...؟

      بافت، جنس و کیفیّت آن چگونه است، در کجا قرار دارد و موقعیت آن چیست ؟

      چگونه میتوان نیستی را لمس، تصور و ادراک کرد، یا مثال هائی از آن برشمرد؟


      واقعیت آنست که نیستی در معنای مطلق کلمه نیست(وجود ندارد )، و این خود بهترین معنای نیستی می باشد، و جالب تر آن که این عبارت تنها در مورد معنی نیستی سخن میراند و نه در باره وجود آن.

      هر چند که بدلیل ماهیت متفاوت هستی ونیستی وجود نیستی در عالم واقع(جهان هستی و وجود ) منطقاً محال و ناممکن میباشد، اما از آنجا که در عالم اندیشه هیچ فرض محالی، محال نمی باشد، بنا بر این میتوان وجود نیستی را محتمل دانست.

      15.5.04

      موجود زنده

      موجود زنده چیست ؟

      موجودی را زنده خوانند که دارای استعداد زایش باشد.

      لازم است دقت داشت که شرط استعداد دلیل توانائی نمی باشد، آنچنانکه نهال (در گیاهان ) یا کودک (در آدمی) با آنکه بالفعل توانائی تولید مثل را ندارند اما زنده نامیده میشوند، زیرا که بالقوه مستعد زایش هستند.

      رشد و ترمیم ، صورتهائی از استعدادِ زایش میباشند، چنانچه بالندگی نطفه به جنین، نوزاد، کودک، نوجوان، جوان، تا...، پیری و مرگ مثال هائی از رشد ، و بهبودِ جراحت در بدن، نشانی از ترمیم میباشد.

      سوال: آیا بذر گیاهان، موجود زنده میباشد؟

      11.5.04

      نسبیت

      یک اصل بسیار، بسیار مهم:

      همه چیز نسبی است (حتی همین جمله...!).

      این جمله بدین معناست که مطلق هم میتواند وجود داشته باشد.

      باید توجه داشت که صرفِ امکانِ فرض وجود امر مطلق، نمی توان بر وجود آن اصرار کرد، به دیگر بیان وجود مطلق ممکن است، هر چند که اصراری براثبات آن نیز نیست.

      فراموش نکنیم در صورتی که قبول کنیم همه چیز مطلق است، امر نسبی امکان وقوع نخواهد داشت.

      و چنانچه بگوئیم هیچ چیز مطلق نیست، این بدان معناست که امر مطلق، ولو با در نظر گرفتن حالت "فرض محال" نیز غیر ممکن است. و دیگر آنکه معنای عبارت فوق خود ناقض مضمون میباشد، بدین صورت که حتی این عبارت نیز مطلق نمیباشد، یعنی آنکه میتواند مطلقی هم وجود داشته باشد، هر چند که اصرار و انکاری هم براثبات تحقق آن وجود نداشته باشد.